سفرهای به رنگ عشق :سفره عقد
سفرهای به رنگ عشق :سفره عقد در یک عصر پاییزی، وقتی برگها آرامآرام از شاخهها جدا میشدن و باد خنک خیابون ولیعصر رو نوازش میداد، حمید از کافهای بیرون اومد که همیشه توش کار میکرد. چند قدم نرفته بود که صدای برخورد شدید چیزی با زمین رو شنید. برگشت و دختری رو دید که کتابهاش روی زمین پخش شده بودن و خودش با لبخندی خجالتزده به اطراف نگاه میکرد.
حمید بدون فکر جلو رفت و شروع کرد به جمع کردن کتابها. همزمان گفت:
— «ببخشید، کمکتون کنم؟»
دختر با لبخندی گرم گفت:
— «ممنونم، واقعاً دستپاچه شدم.»
وقتی نگاهشون برای اولینبار به هم افتاد، چیزی بینشون جرقه زد. یه حس عجیب، شبیه آشنایی قدیمی.
حمید پرسید:
— «دانشجویی؟»
ساره با تکون دادن سر گفت:
— «ادبیات فارسی. تو چی؟»
حمید خندید:سفره عقد
— «من؟ باریستای همون کافهایام که ازش اومدم بیرون. ولی اهل شعرم… یهجورایی.»
اون لحظه، سادهترین مکالمه دنیا، شد شروع قصهای که قرار بود زندگی هردوشون رو تغییر بده…
ساره گوشهی کتاب آخر را از روی زمین برداشت و گفت:سفره عقد
— «پس برای همین توی اون کافه همیشه صدای آهنگهای خوب میاد… کار خودته؟»
حمید لبخند زد، ولی نه از اون لبخندهای معمولی. یه لبخند واقعی، از ته دل:
— «آره، خودم پلیلیست درست میکنم. آدم باید یهجوری روز رو نجات بده، نه؟»
ساره سرش رو خم کرد و موهای مشکیاش یهلحظه صورتش رو پوشوند. دستی به موهاش کشید و گفت:
— «گاهی وقتا میاومدم همون کافه… ولی خب، همیشه توی کتابم بودم، دقت نکرده بودم بهت.»
حمید کیفش رو انداخت روی شونهاش و گفت:سفره عقد
— «اگه دوست داری… دفعهی بعد بیا و فقط قهوه بخور. بدون کتاب.»
ساره با شیطنتی که انگار از سالها قبل توی چشمهاش جا خوش کرده بود، گفت:
— «یعنی پیشنهاد قراره بذاری روی فنجون؟»
حمید لبخند زد:سفره عقد
— «فقط اگه بخوای شیرینیشو دو نفره بخوریم.»
برای چند ثانیه فقط سکوت بود و صدای برگهایی که زیر قدمهاشون خشخش میکرد. اون روز، راهشون یکی نبود. ولی قبل از اینکه ساره بره، شمارهاش رو با خودکاری آبی پشت جلد یکی از کتابها نوشت و گفت:
— «اگه هنوز شعر مینویسی، یکیشو برام بفرست. البته فقط اگه خوبه.»
و رفت. درست همونطوری که اومده بود؛ بیخبر، بیبرنامه، ولی با ردی که توی دل حمید موند.
اون شب، حمید تا سحر نخوابید. صدبار اون کتاب رو باز و بسته کرد. صدبار شماره رو نگاه کرد. یه شعر نصفهنیمه از دفترچهی قدیمیشو درآورد، اما هیچکدوم به نظرش اندازهی اون لبخند نبود.
فردا شب، همون ساعت، همون کافه. یه فنجون قهوه، و پشتش یه شعر، با امضای:
«به ساره، که توی پاییز پیداش کردم.»
سهشنبهی بعد، ساعت پنج عصر، ساره دوباره وارد کافه شد. انگار همهچیز عادی بود؛ همون صندلیهای چوبی، همون نور زرد ملایم، همون قهوهساز قدیمی. ولی برای حمید، انگار همهچیز فرق داشت.
وقتی دید ساره وارد شد، سینی رو گذاشت کنار، دستهاش رو خشک کرد، پیشبندش رو صاف کرد و رفت سمتش.
— «سلام. خوشاومدی دوباره.»
ساره نشست، لبخند زد:
— «سلام. قهوههات همیشه همینقدر قویان، یا فقط وقتی قراره شعر ضمیمهشون باشه؟»
حمید با خنده یه فنجون آورد. روی نعلبکی یه کاغذ تا شده بود. ساره بازش کرد. دستخط حمید بود، با خطی کمی درهم، ولی پر احساس:
**”پاییز، نام تو را بلد بود،
برگها قبل از افتادن،
زمزمهات را گفته بودند به باد.من از تو چیزی نمیدانستم،
فقط حس میکردم…
که تو قرار است از جایی برسـی…”**
ساره سکوت کرد. به خط نگاه کرد. به حمید نگاه کرد. بعد آهسته گفت:
— «همیشه انقدر راحت مینویسی از دل؟»
حمید لبخند محوی زد و گفت:
— «نه. همیشه انقدر راحت نمینویسم برای کسی.»
سکوتی بینشون افتاد. اما از اون سکوتهایی که سنگین نیست. از اونهایی که انگار حرفها رو خودشون توی هوا پخش میکنن، بینیاز از صدا.
ساره گفت:
— «من آدم خیلی احساسیای نیستم. خیلی با کسی نزدیک نمیشم. اما این شعر… نمیدونم چرا، حس کردم انگار یه جای خیلی قدیمی از من رو صدا میزنه.»
حمید گفت:
— «شاید چون حرفای تو بود، نه من.»
اون شب، طولانیتر از شبهای دیگه بود. نه چون ساعتها گذشت، بلکه چون چشمهاشون هر لحظه بیشتر به هم عادت میکرد، و حرفهاشون کمکم از قهوه و کتاب و آهنگ گذشت و رفت سمت رؤیا، ترس، گذشته، و همهی چیزهایی که معمولاً آدمها زود رو نمیکنن.
در پایان شب، ساره گفت:
— «اگه یه روزی شعر نوشتن رو کنار بذاری چی؟»
حمید مکث کرد. بعد با جدیت گفت:سفره عقد
— «فقط اگه دیگه چیزی برای گفتن نداشته باشم. یا کسی برای گفتنش…»
و برای اولینبار، ساره هیچ جوابی نداد. فقط نگاه کرد. و توی اون نگاه، یه قول نانوشته رد و بدل شد.
چند ماه گذشت. پاییز رفت، زمستون اومد، و ساره و حمید حالا شده بودن دو آدمی که نبودن همدیگه براشون عجیبه. گاهی روزها همدیگه رو نمیدیدن، ولی شبها همیشه پیام میدادن، شعر میفرستادن، یا فقط بیدلیل مینوشتن:
«هستی؟»
و جواب همیشه یکی بود:سفره عقد
«آره، با تو.»
ساره کمکم شعر نوشتن رو شروع کرد. نه مثل حمید، ولی با اون صداقت خاص خودش. یکی از شعرهاش رو برای حمید فرستاد، یه شب بارونی:
«بعضی آدمها نمیان که دلتو ببرن،
میان که جاش بمونن…
و تو همونی، حمید.»
اون پیامو که خوند، حمید تا صبح نتونست بخوابه.
کمکم خانوادههاشون هم اسم همدیگه رو شنیدن. اول فقط در حد یه اشاره. بعدتر، جدیتر. ساره از مامانش پنهون نکرد که کسی هست. حمید هم به مادرش گفت که دختری هست که نمیخواد از دستش بده.
زمستون که تموم شد و عید نزدیک شد، یه غروب بارونی، دوباره برگشتن همون جایی که برای اولینبار همو دیدن؛ همون خیابون ولیعصر، جلوی همون کافه. هوا بوی خاک خوردهی تازه میداد.
حمید، یه جعبهی چوبی کوچیک توی دستش بود. بیهیچ زرقوبرقی، ساده، ولی با وسواس زیاد. نشست روی نیمکت کنار ساره. چند دقیقه حرف نزدن. فقط صدای ماشینها و بارون.
بعد، حمید گفت:سفره عقد
— «ساره… میدونی، تو از اون روزی که کتابات ریخت زمین، شدی یه بخشی از تمام شعرای من. ولی راستش، دیگه شعر گفتن کافی نیست برام. میخوام خودت باشی کنارم. نه فقط در شعر. در زندگی.»
ساره آروم برگشت سمتش. یه قطره بارون از روی موهاش چکید روی گونهاش. حمید ادامه داد:
— «من عاشقتم. ولی بیشتر از عشق، بهت احترام میذارم. به دلِ محکمت، به ذهن آرومت، به خندت.
حالا ازت یه سوال دارم…
میای کنارم بمونی؟ برای همیشه؟»
جعبه رو باز کرد. توش یه حلقه بود. خیلی ساده، نقرهای، با یه جملهی حکشده:
«تو، شعر زندگی منی.»سفره عقد
ساره خندید. اونجوری که حمید عاشق اون خنده بود. اشک توی چشماش جمع شد. فقط گفت:
— «آره. از همون روز اول که برگا زیر پام خشخش کردن، حس کردم باید بمونم… پیش تو.»
اون شب، تهران شلوغ بود. ولی توی قلب اون دوتا، فقط سکوت بود. یه سکوت مطمئن. یه «بله» بینیاز از تردید.
چند روز بعد از اون شب بارونی، حمید با مادرش صحبت کرد. همیشه رابطهی نزدیکی باهاش داشت، ولی این بار فرق داشت.
— «مامان، من دختری رو دیدم… نه فقط دیدم، عاشقش شدم. باهاش حرف زدم، فکر کردم، شناختمش. میخوام بیاییم خواستگاری.»
مادرش کمی سکوت کرد. بعد با دقت نگاهش کرد.
— «اسمش چیه؟»
— «ساره.»سفره عقد
— «خانوادهش چطورن؟»
— «مردمن. شریف. اهل کتاب و آرامش. باباش دبیر بازنشستهست، مادرش خانهدار. خودش ادبیات میخونه.»
مادرش لبخند زد. از اون لبخندهای آرامی که مهر و دلنگرانی توأم توش هست.
— «اگه قلبت روشنه، منم روشنم. بگو چه روزی بریم؟»
از طرف دیگه، ساره هم با مادرش صحبت کرد. گفت که حمید رو جدی گرفته. نه فقط چون شعر میگه یا خوب نگاه میکنه. چون کنارش، خودش میتونه «خودش» باشه، بینقاب، بیاجبار.
شب خواستگاری رسید. سفرهی سادهای پهن بود. چای تازهدم، شیرینی نخودی، چند تیکه میوه. ساره لباس سادهای پوشیده بود، آبی کمرنگ. موهاش جمع بود و لبخندش، نصفه. از استرس.
حمید با مادرش وارد شد. کت سرمهای پوشیده بود. لبخندش پشت خجالتش قایم شده بود، ولی چشمهاش میدرخشید.
پدر ساره کمی جدی بود، ولی نه سرد. سوال پرسید، دقیق، با حوصله. از کار حمید، برنامههاش، هدفهاش.
حمید با صبر جواب داد. گفت که هنوز کار ثابتی جز باریستایی نداره، ولی داره یه کافهی کوچیک با شریکش راه میندازه. گفت که نویسندگی براش فقط رویا نیست، داره تلاش میکنه کتاب شعرش رو چاپ کنه.
پدر ساره کمی سر تکون داد، بعد پرسید:
— «و دختر من؟ توی این وسط، چه نقشی داره؟»
حمید بدون مکث گفت:
— «پایهی همهچی. اگه باشه، من میرم جلو. اگه نباشه، هیچ کاری معنا نداره. نمیخوام تنها موفق شم. میخوام باهاش زندگی بسازم.»
مادر ساره چای تعارف کرد. پدرش لبخند کوتاهی زد.
و اون شب، اولین «بله»ی رسمی هم گفته شد.
اما زندگی، همیشه به شیرینی همون شب نیست. بعد از چند هفته، اولین اختلافها اومد. دربارهی محل زندگی، نوع مراسم، هزینهها. مادر حمید نگران مهریه بود. پدر ساره روی رسم و رسوم حساس بود. یه شب حتی بحث بالا گرفت.
حمید بعد از اون شب، تا صبح با خودش کلنجار رفت. صبح به ساره پیام داد:
«بیا بریم بیرون. لازم داریم حرف بزنیم.»
توی پارک همیشگیشون، روی همون نیمکت نشستند. سکوت بود، و بعد حرف.
ساره گفت:
— «من از دعوا نمیترسم، ولی از فاصله چرا.»
حمید گفت:
— «من نمیخوام تو بین من و خانوادت باشی. یا من بین تو و آرزوهات. ولی با هم باید کنار بیایم. حتی با سختیا.»
و بعد اضافه کرد:
— «ببین، من نمیخوام فقط باهات ازدواج کنم. من میخوام همسفرت باشم. همرنجت، هملبخندت. و برای این سفر، گاهی باید صبور بود.»
ساره نگاهش کرد. چشمهاش اشک داشت، ولی صداش محکم بود:
— «باشه. صبر میکنم. ولی با تو.»
و این هم شد یکی دیگه از اون قولهای بیصدا.
بعد از چند هفته گفتوگو و تلاش دو خانواده برای رسیدن به تفاهم، بالاخره روزی که قراره جشن نامزدی برگزار بشه، مشخص شد. یه روز جمعه، وسط بهار. نه خیلی شلوغ، نه پرزرقوبرق، ولی با دل.
ساره، خودش طراحی میز نامزدی رو به عهده گرفت. همیشه عاشق سادگیِ لطیف بود. انتخابش هم ساده بود ولی خاص:
وایت رز.
گلهایی که نه فریاد میزنن، نه جلب توجه میکنن. فقط بودنشون یعنی پاکی، آرامش، و قولهای صادقانه.
روز نامزدی، فضای سالن کوچک و گرم خونهی پدری ساره پر بود از بوی گل و صدای آرام موسیقی بیکلام. یه ملودی از پیانو، که بیصدا از اسپیکر پخش میشد و دلها رو نرم میکرد.
میز نامزدی، زیر پنجرهی نورگیر گذاشته شده بود. روی میز، یک رانر حریر سفید مثل مه، وسطش گلدونهایی با رزهای سفید، برگهای سبز و شمعهایی که هنوز روشن نشده بودن. یک قاب عکس کوچیک از اولین روز آشناییشون، روی میز قرار داشت. همون عکس سادهای که ساره از حمید گرفته بود، وقتی بیخبر داشت شعر مینوشت.
حلقهها روی یه سینی نقرهای قرار گرفته بودن، کنار یه کاغذ که شعر مشترکشون روی اون نوشته شده بود:
“من و تو،
مثل دو خط ساده،
از دل شعرهای همدیگه شروع شدیم…
و حالا، قراره تا بینهایت ادامه بدیم.”
ساره با پیراهنی بلند و ساده به رنگ شیری، با موهایی که شل بافته بود، وارد شد. لبخندش آرام بود، ولی چشمهاش میدرخشید. حمید کتوشلوار طوسی روشن پوشیده بود، با پیراهن سفید ساده. نه پاپیون، نه کروات. چون همیشه میگفت: «تو که هستی، دیگه چیزی لازم نیست رسمیترم کنه.»
مهمونا کم بودن. فقط خانوادههای نزدیک، یکی دوتا دوست صمیمی، و حس آرامی که توی فضا پخش بود.
مراسم، بیتشریفات اضافی پیش رفت. حلقهها رد و بدل شدن. لبخندها، اشک شوق مادرها، چشمهای رطوبی پدرها.
وقتی مادر حمید گفت:
— «سارهجون، خوش اومدی به خانوادهمون.»
و مادر ساره گفت:
— «پسرم، از امروز تو هم بچهی مایی.»
اون لحظه، ساره و حمید فقط دست همو گرفتن. چیزی نگفتن. چون خیلی چیزا دیگه گفتن نمیخواست.
بعد از مراسم، کنار میز وایت رز، با هم عکس گرفتن. نه برای اینکه لحظه رو توی قاب نگه دارن، برای اینکه یه روز، وقتی زندگی سخت شد، برگردن به اون تصویر و به خودشون یادآوری کنن:
“ما اینجا قول دادیم. بیصدا. اما برای همیشه.”
حدود یک هفته بعد از نامزدی، نوبت رسید به مراسم بلهبرون. شب خاصی که خانوادهی داماد برای خواستگاری رسمی و گرفتن «بله» قطعی دختر، با هدیههایی به خانهی عروس میرن.
خانهی ساره از چند روز قبل حالوهوای دیگهای پیدا کرده بود. مادر ساره با دقت خاصی همه چیز رو آماده میکرد. پارچههای ترمه رو اتو زده بودن، میوهها با وسواس چیده شده بودن، و شیرینیهای سنتی روی سینیهای کوچک نقرهای درخشان بودن.
ساره، کمی مضطرب ولی با لبخند، کنار مادرش نشست. موهاش رو جمع کرده بودن و شالی ابریشمی یاسی روی شونههاش افتاده بود.
پدرش با آن ابهت همیشه، لباس اتو کشیده پوشیده بود و دم در منتظر میهمانها بود.
ساعت حدود ۷ شب بود که خانوادهی حمید با گل و شیرینی وارد شدن. مادر حمید سبدی از گلهای رز سفید و صورتی در دست داشت و درون سبد، یک جلد قرآن، یک پارچه ترمه زیبا، و یک جعبهی کوچک مخملی آبیرنگ قرار داشت که درونش، نشان خانوادگی عروس و داماد نوشته شده بود.
همه با خوشرویی و احترام نشستند. فضا پر بود از لبخندهای مؤدب، نگاههای محبتآمیز، و آن اندک خجالتی که همیشه در این شبها هست.
بعد از پذیرایی اولیه، پدر حمید لب به سخن گشود:
— «ما اومدیم رسماً دختر خانوم ساره خانوم رو برای پسرمون حمید خواستگاری کنیم. از خدا خواستیم، از دلهامون خواستیم، حالا از شما هم رسماً اجازه میخوایم.»
پدر ساره، که همیشه آرام و باوقار حرف میزد، با لبخندی پدرانه پاسخ داد:سفره عقد
— «ما هم شناخت پیدا کردیم. ساره ما به شما افتخار میکنه، و ما هم همینطور. پس از طرف خانوادهی ما، بله.»
همه دست زدن. نگاهها شاد بود. ساره سرش پایین بود، ولی گوشهی لبش لبخندی از سر آرامش دیده میشد.
در ادامه، مادر حمید با ذوق و سلیقه، هدیههایی که آورده بودن رو باز کرد:
-
یک پارچهی لطیف حریر سفره عقد
-
یک انگشتر ساده و زیبا برای نشان سفره عقد
-
یک جلد قرآن کریم با قاب چوبی سفره عقد
-
و چند بستهی کوچک از نقل، نبات و گلاب از کاشان سفره عقد
میز بلهبرون پر بود از ظرافت: بشقابهای کوچک مسی، شیرینیهای خشک سنتی، نقلهای نقرهای، و گلبرگهای رز سفید که با دقت روی میز پاشیده بودن.
وقتی زمان امضا رسید، پدران دو خانواده، مادرها، و حتی خود ساره و حمید، در برگهای که نشان توافقات اولیه بود امضا کردند؛ به نیت خیر، به امید آغاز یک زندگی پر از عشق و احترام.
بعد از آن، صداهای آرام خنده، چای تازهدم، و حرفهای صمیمانهی خانوادگی در فضا پیچید.
حمید آهسته کنار ساره نشست و گفت:سفره عقد
— «دیدی؟ یه قدم دیگه به تو نزدیکتر شدم.»سفره عقد
ساره زمزمه کرد:سفره عقد
— «نه، ما هر دو، یه قدم به ما نزدیکتر شدیم.»سفره عقد
اون شب، آروم و پُر امید تموم شد. اما دلهاشون پُرتر از همیشه بود. بلهبرون نه فقط یه رسم، بلکه یه قول بود. یه تأیید محکم که همهی این عشق، حالا روی ریشهی خانوادهها، باورها و احترام استواره.
چند ماه بعد از بلهبرون، بعد از همه رفتوآمدها، خریدها، خندهها، استرسها و حتی گاهی دلخوریهای کوچک، بالاخره رسیدن به شب عقد.
ساره از صبح اون روز، دلش یه جور خاصی میزد. نه مثل روزای امتحان، نه مثل شب تولد. یه جور لرزش شیرین، انگار چیزی توی قلبش میگفت:
“امشب قراره زندگیت یهجور دیگه شروع شه.”سفره عقد
فضای سالن خیلی مجلل نبود، ولی با سلیقهی خاص ساره و حمید، همهچیز شبیه خودشون بود: ساده، لطیف، و پر از عشق. رنگ غالب: سفید و نباتی، با گلآرایی رز سفید و لیلیوم.
در وسط سالن، روی سن کوچکی، سفرهی عقد پهن شده بود.
سفرهای از ترمهی اصیل یزد، که مادر ساره با افتخار از صندوقچهی قدیمیاش بیرون آورده بود. روی این سفره، همهچیز با نظم و عشق چیده شده بود:
-
قرآن کریم، باز شده بر سورهی “الرحمن”، با یک تسبیح سفید صدفی روی آن
-
آینه و شمعدان نقرهای، نماد روشنایی زندگی
-
دو جفت کلهقند که بعدها بالای سر ساره و حمید ساییده شد
-
سبزیپلو و ماهی خشک سنتی، نماد برکت
-
عسل، گردو، بادام، و فندق، در ظروف کوچک بلوری
-
یک جعبهی کوچک با دو قلم نقرهای برای امضای خطبه
-
و وسط همهی اینها، دو دل عاشق که فقط به هم نگاه میکردن
ساره لباس سفید پوشیده بود. نه خیلی پُر زرقوبرق، ولی به قدری برازنده که وقتی وارد شد، همه ساکت شدن. تور کوتاهش پشت سر افتاده بود، و یک شاخه گل رز سفید در موهایش جا خوش کرده بود.
حمید، چشم از او برنداشت. کت و شلوار کرم روشن پوشیده بود، با پیراهن یاسی کمرنگ، که انتخاب ساره بود. انگار نگاهش فقط یک معنا داشت:
“من این آدمو میفهمم، میخوام، و بهش وفادارم.”
وقتی عاقد رسید، صدای همهمه کمتر شد. همه نشستند. عاقد، با لبخند و آرامش، شروع کرد به خواندن خطبه.
بار اول، ساره با لبخند سکوت کرد.
بار دوم، باز هم… فقط نگاه.سفره عقد
و بار سوم، وقتی مادرش گفت «بله رو بده دخترم»، صدایی آرام، ولی قاطع گفت:
«بله.»سفره عقد
و صدای دست زدن بلند شد. حمید نفسش رو بیرون داد، با خندهای که از ته دل بود. ساره نگاهش کرد. نگاهش میگفت:
“من این راهو با تو میخوام. حالا دیگه واقعاً شدیم ما.”
بعد از خطبه، کلهقندها رو بالای سرشون سابیدن. مادر حمید با لبخند خاصی یک قاشق عسل به ساره داد، و ساره هم به حمید.
صدای شاد، خندههای خالص، و نگاههایی که با غرور به این زوج جوون نگاه میکردن، فضا رو پُر کرده بود.
عکسهای دو نفرهشون کنار سفره عقد، با گلها، با آینه، با دستهایی که حالا حلقهای دورش بسته بود… همشون شدن خاطرههایی برای تمام سالهای آینده.
اون شب، وقتی مهمونا رفتن، و سکوت به سالن برگشت، ساره و حمید کنار سفرهی عقد نشستن. حمید دست ساره رو گرفت، نگاهش کرد و گفت:
— «تا امروز، عاشقت بودم. از فردا، مسئول خوشحال کردنت هم هستم.»
ساره لبخند زد. با چشمهایی که خسته بود، ولی پر از نور.
— «تو فقط خوشحال نکن… کنارم بمون. همیشه.»
و اون شب، ساده، آرام، با دلهایی لرزان اما مطمئن، تموم شد. ولی یه زندگی تازه، درست از اون لحظه شروع شد.
عروسی ساره و حمید
ماهها بعد از عقد، بالاخره روز عروسی فرا رسید. ساره و حمید تصمیم گرفته بودن مراسمشون رو نه خیلی بزرگ، نه خیلی کوچک برگزار کنن. فقط با حضور آدمهایی که واقعاً در دلشون جا داشتن.
سالن عروسی در حاشیهی شهر بود؛ جایی با فضای باز، حیاطی پر از نور، و دکوراسیونی که شبیه رویاهای ساره بود: ساده، لطیف، و پر از گل رز سفید.
تم مراسم همچنان وایت رز بود، چون برای ساره رز سفید دیگه فقط یه گل نبود — یه نشونه بود، از قولی که بیصدا داده شده بود.
شب عروسی، هوا ملایم و بهاری بود. نسیمی خنک، صدای آروم برگها، و چراغهایی که در مسیر ورود آویزون بودن، فضایی جادویی ساخته بودن.
میهمانها بهتدریج وارد شدن. همه شاد، همه پر از آرزوهای خوب. گروه موسیقی زنده، آهنگهای ملایم عاشقانه میزد. بوی عطر گلها با صدای خندهی بچهها قاطی شده بود.
همه منتظر ورود عروس و داماد بودن.
و بعد…
در باز شد.سفره عقد
حمید، با کتوشلوار سورمهای خوشدوخت، با لبخندی که از دل میاومد، وارد شد. کمی بعد، در میان صدای همهمه، سکوتی کوتاه ایجاد شد. چون ساره وارد شد.
با لباس عروس بلند و ساده، بدون پُف یا زرقوبرق زیاد، با حجاب لطیفی از تور نازک و گلهای سفید کوچکی که در بافت موهاش نشسته بودن. نگاهش پایین بود، ولی لبخندش پر از معنا.
وقتی چشمش به حمید افتاد، فقط زمزمه کرد:
— «اومدم… همونطور که قول داده بودم.»
حمید جلو رفت، دستش رو گرفت، آروم. نه به سبک فیلمها، نه با نمایش. فقط با عمق. همون عمقی که از اولین روز بینشون بود.
در طول شب، همه چیز دقیق و هماهنگ بود:
-
ورود عروس و داماد با آهنگ موردعلاقهشون، همون آهنگی که بار اول توی کافه شنیده بودن
-
ویدیوی خاطرات کوتاه از دوران آشنایی تا عقد، که همه رو به لبخند و اشک واداشت
-
برش کیک عروسی سه طبقه که با گلهای سفید طبیعی تزئین شده بود
-
رقص اول، نه خیلی نمایشی، نه کلیشهای. فقط یک رقص آرام بین دو نفر که میدونستن حالا دیگه قراره تمام لحظههاشون رو با هم شریک بشن
مادرها اشک شوق داشتن. پدرها لبخندهایی از جنس آرامش. دوستها با ذوق سلفی میگرفتن و بچهها دور میز دسر میدویدن. اما وسط اونهمه شلوغی، یه دنیای کوچیک فقط برای ساره و حمید وجود داشت.سفره عقد
نیمهشب، وقتی مهمونا یکییکی خداحافظی میکردن، ساره و حمید کنار هم روی نیمکتی نشسته بودن، روبهروی باغ کوچیکی با شمعهایی که هنوز روشن بودن.
حمید گفت:سفره عقد
— «فکر میکنی آمادهای برای زندگی؟ برای همه بالا و پاییناش؟»
ساره خندید. سرش رو به شونهی حمید تکیه داد.
— «نه… ولی آمادهم که با تو یاد بگیرم.»
و این یعنی همهچیز.سفره عقد
عروسی تموم شد. خندهها، عکسها، آهنگها، هدیهها…سفره عقد
اما چیزی که تازه شروع شده بود، خود زندگی بود.
زندگیای که شاید مثل داستانها همیشه خوش و بینقص نباشه. اما پر از لحظههایی میشه که قراره با عشق و رفاقت کنار هم معنا بگیره.
پایان؟ نه…
این فقط پایان یه داستان عاشقانهست. ولی شروعِ یک زندگی واقعی.
و در اون زندگی، هنوز کلی لحظه هست که باید با هم بسازنشون:
اولین صبح توی خونهی مشترک، اولین دعوا، اولین آشتی، اولین سفر، اولین بچه، و هزار «اولین» دیگه...
اما برای امشب، فقط یک چیز مهمه:
اونها “ما” شدن.
و این، همیشه زیباست. 🌹
بلهبرون
میزنامزدی